

















یادم زوفای اشجع الناس اید
وز چشم ترم سوده ی الماس اید
اید به جهان اگر حسین دگری
هیهات برادری چو عباس اید
از زبان حاج اقا جعفر مجتهدی
|
یا علی | |
|
یادم اون موقع هایی هنوز بلد نبودم صحبت کنم بهم یاد بودن که هروقت از جات بلند شدی بگو یا علی
هنوز که هنوزه هر وقت می خوام از جام بلند شم می گم یاعلی
نمی دونم آدما ی این دور رو زمونه همه ارزشها رو فراموش کردن
چرا ما که با تمدنی ۵۰۰۰ هزار ساله که این همه فرهنگ های با ارزش داریم با یه ماهواره و نمی دونم کوفت و زهرمار ارزشهامون رو فراموش می کنیم
تو بگو یا علی و سعی کن همونی باشی که همون اوستا کریم دوست داره
یادم میاد بچه گیام
وقتی زمین می خوردم
دست خودم نبود آقا
اسم تو رو می بردم | |
`¸(`•.¸ نسیمی غنچه ای را باز می کرد به گوش غنچه کم کم یا علی گفت¸.).•´

«(*•.¸ چمن با ریزش باران رحمت دعایی کرد او هم یا علی گفت ¸.•´)»

«(`•.¸ یقین پروردگار آفرینش به موجودات عالم یا علی گفت¸.•´)»

«(`•.¸خمیر خاک آدم را سرشتند چو برمی خاست آدم یا علی گفت ¸.•)»

«(`•.¸ مگر خیبر زجایش کنده میشد یقین اینجا علی هم یا علی گفت0)»

*(¨`•.علی را ضربتی کاری نمی شد گمانم ابن ملجم یا علی گفت•´¨)*
|
حضرت ابوالفضل و دست های بریده | |
|
حضرت عباس(ع) وقتی دید بیشتر یاران امام به شهادت رسیدند به برادرانش(عثمان، جعفر و عبدالله) فرمود: پیش از من به میدان بروید و فدا شوید تا من شهادت و اخلاص شما را نسبت به خدا و رسولش(ص) بچشم ببینم. همگی به نوبت اطاعت كردند و بعد از اذن از امام به میدان رفتند و به شهادت رسیدند. وقتی حضرت ابوالفضل(ع) خودش را تنها می بیند جلو می آید و عرض می كند: مولا، به من اجازه دهید من هم بروم. امام گریه سختی نمودند و فرمودند: تو علمدار من هستی. حضرت عباس(ع) عرض كرد: دیگر طاقت ندارم، سینه ام تنگ شده و از زندگانی دنیا بیزارم، می خواهم از این گروه منافق خونخواهی كنم. مولا فرمودند: حال كه می خواهی بروی، برو مقداری آب برای فرزندان بیاور. قبلا به حضرت عباس(ع) لقب سقا داده بودند چرا كه یكی دو نوبت در شبهای گذشته توانسته بود برود صف دشمن را بشكند و برای اطفال آب بیاورد (اینطور نبود كه سه شبانه روز در آن گرمای عراق آب نخورده باشند، بلكه سه شبانه روز آب برای آنها ممنوع بود و شریعه فرات را بسته بودند. حتی شب عاشورا آب تهیه كردند و غسل شهادت نمودند) وقتی امام به حضرت عباس(ع) فرمودند: حالا كه عزم رفتن داری برو آب بیاور، حضرت عباس(ع) عرض كرد: چشم. ببینید چقدر منظره با شكوهی است چقدر عظمت، شجاعت، دلاوری، انسانیت، معرفت، شرافت و فداكاری. یك تنه خودش را به جمعیت سر تا پا مجهز به سلاح می زند در برابر سپاه دشمن می ایستد و به پند و اندرز می پردازد ولی آنها را سودی نمی بخشد، عباس(ع)خدمت امام می رسد و آنچه از لشكر عمر سعد دیده است به امام میرساند. عباس(ع) ناگهان صدای فریاد كودكان را شنید: العطش العطش برای حضرت عباس(ع) خیلی سخت بود صدای العطش كودكان را بشنود و كاری نكند، از اینرو سوار اسب شد، نیزه به دست گرفت،مشك آبی را همراه خود برد و به طرف شط فرات راهی شد. شریعه فرات با چهار هزار نیرو محافظت می شد؛ اسب را داخل آب می برد، اول مشك را پر از آب می كند و بدوش می اندازد، عباس(ع) تشنه است و هوا بسیار گرم. زمان واقعه عاشورا به روایتی دیگر مهرماه بوده است، او جنگیده تا به فرات رسیده؛ خسته و كوفته وارد آب شده، همانطوریكه سوار بر اسب است آب تا زیر شكم اسب را فرا می گیرد، دست زیر آب می برد مقداری آب با دو دستش بر می دارد تا نزدیك لبانش می آورد، آنهایی كه از دور ناظر بودند گفته اند: اندكی تامل كرد بعد دیدیم آب را نخورد و روی فرات ریخت، هیچكس نفهمید چرا؟ قمر بنی هاشم(ع) آب نخورد اطاعت محض را ببینید با كلمه چشم برای آوردن آب راهی می شود، آب نمی خورد و با رجزی كه بعد از خروج از آب می خواند دلیل آب نخوردن خود را بیان كرده است. شاید هم حضرت ابالفضل(ع) فكر كرده است كه مولایش فرموده است آب برای بچه ها بیاور یعنی حسین(ع) نمی خواهد آب بخورد پس به عباس اجازه نداده است كه او هم آب بخورد. حضرت عباس(ع) همینكه از آب خارج شد رجزی خواند كه در رجز، مخاطب خودش بوده است، نه دیگران و از این رجز فهمیدند كه چرا آب نخورده است: یا نفس من بعدالحسن هونی فبعده لا كنت ان تكونی هذالحسین شارب المنون و تشربین باردالمعین و الله ما هذا فعال دینی و لافعال صادق الیقین ای نفس ابوالفضل(ع) می خواهم بعد از حسین(ع) زنده بمانی، حسین(ع) شربت مرگ می نوشد و او در كنار خیمه ها با لب تشنه ایستاده است و تو آب بیاشامی؟ پس مردانگی كجا رفت؟ شرف كجا رفت؟ مواسات و همدلی كجا رفت؟ مگر حسین(ع) امام تو نیست؟ هرگز دین چنین اجازه ای به من نمی دهد، هرگز وفای من چنین اجازه ای به من نمی دهد. حضرت ابالفضل(ع) مسیر برگشت خود را عوض نمود و از داخل نخلستانها برگشت تا شاید مشك را سالم برساند، چون قبلا از راه مستقیمی آمده بود ولی حالا همراه خود امانتی گرانبها دارد، تمام همتش این بود كه آب را سالم برساند لذا از داخل نخلستانها كه امنیت بیشتری داشت برگشت. دشمنان راه را بر او بستند و او را محاصره كردند تا آنكه نوفل ازرق شمشیری به دست راست حضرت زد و دست از بدن جدا شد. در همین حال بود كه دیدند ابالفضل رجز را عوض كرد و معلوم شد كه حادثه ای تازه پیش آمده است، او می فرمود: والله ان قطعتم یمینی ، انی احامی ابداً عن دینی (بخدا قسم اگر دست راستم را ببرید من دست از دامن حسین بر نمی دارم) مشك آب را بر شانه چپ قرار داد بار دیگر نوفل ازرق ضربه ای دیگر زد و دست چپ حضرت را از مچ جدا نمود. طولی نكشید كه رجز دوباره عوض شد در این رجز فهماند كه دست چپش هم بریده شده است. راویان نوشته اند به هر زحمت بود مشك آب را چرخاند و آن را به دندان گرفت و خودش را روی آن انداخت تا سالم بماند اما سپس تیری آمد و به مشك رسید و آب مشك از دست رفت. ببینید ابالفضل(ع) آن لحظه چه حالی پیدا كرد، دیگر با چه روئی دست خالی به خیمه ها برگردد و بچه ها به عمو عباس(ع) بگویند: العطش؟! یا نفس لا تخشی من الكفار و ابشری برحمه الجبار مع النبی السید المختار قد قطعوا الببغیهم سری قربانت ای حضرت عباس(ع) !!! تیری دیگر می آید بر سینه حضرت می نشیند و عده ای گفته اند عمودی آهنی بر فرق مباركش می خورد و او را از اسب به زمین می اندازد، اینجا بود كه برادر خود حسین(ع) را برای اولین بار به نام برادر مرا دریاب خطاب می كند. مقام معنوی عباس(ع) آنقدر زیاد است كه به خود اجازه نمی دهد كمتر از مولا به برادرش بگوید، حضرت صدای برادر را شنیدند، خود را به بالین برادرشان رساندند همینكه بدن پاره پاره و دستهای جدا شده او را دیدند،گریه كردند و فرمودند: الان انكسر ظهری و قلت حیلتی؛ اكنون پشتم شكست و چاره من گسسته و كم شد. حضرت عباس(ع) نقش زمین است از مولایش حسین(ع) درخواست می كند كه یك چشمم باز است آن را از خون پاك كن تا یكبار دیگر تو را ببینم، دیگر در خواستش این بود كه مرا كنار خیمه ها مبر، من به بچه ها قول آب دادم خجالت می كشم مرا اینطور ببینند. (ام البنین دختر خزام بن خالد بن ربیعه است ،ام البنین خواهر شمر ذی الجوشن یعنی شمر دایی حضرت عباس(ع) و دایی ناتنی امام حسین(ع) بوده است) | |
نوشته شده توسط کنیز آل طه در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت
خدا می داند این دل غرق غوغاست
دلم وابسته عشقی هویداست
نفس در سینه ام زندانی اوست
چو پروانه سرم قربانی اوست
سراپای وجودم مست ارباب
به صحرای عطشناكم بود آب
من از روز ازل در یاد اویم
ز جام سبز او تر شد گلویم
شدم مست می پیمانه او
گدایی می كنم از خانه او
غلامی از غلامانش من هستم
به دامانش بود یك عمر دستم
به روز نیمه ماه خدایی
كنم خود را محیای گدایی
دلم در خانه مولی الموالی
به دستش كاسه ای خالی خالی
بود سرخوش كه امشب دست حیدر
دهد عیدی بر او از خم كوثر
دهد عیدی به دل در وقت افطار
كند او را غلام كوی دلدار
صدای عشق می آمد به گوشش
پرید از سر حواس و فكر و هوشش
خدا را شكر مهمان علی یم
بلا گردان طفلان علی یم
دلم را یك گلستان یاسمن كرد
وجودم را فدایی حسن كرد
حسن گفتم دلم آباد گردید
ز بند بی كسی آزاد گردید
سرود عشق جاری شد به لبهام
ز صهبای حسن می ریخت در كام
چو از جامش حسن داده شرابم
كنار از دیده ها رفته حجابم
همه پیغمبران دیدم كه مدهوش
به سجده اوفتاده حلقه بر گوش
صدا می آمد آنجا از خداوند
دل من را حسن بنموده در بند
اگرچه خالق این كودك هستم
دلم از دیدنش رفته ز دستم
من و عشاق او همدرد هستیم
كه بند دل به قنداقش ببستیم
از این گفتار خود باكی ندارم
حسن را از ته دل دوست دارم
هر آنكه عاشقش پیوسته باشد
خدایی توشه اش را بسته باشد
نوشته شده توسط کنیز آل طه در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

در حفاظت ز امیرم حضرت خامنه ای
می شوم میثم تمار به دارم بزنید
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
سایر امکانات
POWERED BY
BLOGFA.COM
طراح این
قالب:
قالبهای مذهبی بلاگفا